تاریخ انتشار :یکشنبه ۱۲ دی ۹۵.::. ساعت : ۶:۲۴ ب.ظ
فاقددیدگاه
بانوی امدادگر مطرح کرد؛

بازگو کردن صحنه‌های جنگ بسیار دشوار است/ ۱۳ ماه به دیدن فرزندانم نرفته بودم

بانوی امدادگر گفت: شهر بمباران شده بود و تعداد مجروحین در هر لحظه زیاد می شد، تمام بیمارستان ها پر شده بودند و ما مجبور شدیم آنها را به بیمارستان های اطراف شهر انتقال می دادیم، 13 ماه به دیدن فرزندانم نرفته بودم تا با دستور فرمانده مجبور شدم به مرخصی بروم.

به گزارش چالوس ما، به نقل از سایت زنان شهید، جنگ تحمیلی صدام و هم‌پیمانانش در ایران و حمله ناجوانمردانه و بی‌رحم و بدون خبر و آگاهی در نخستین سالهای جنگ به اوج خود رسیده بود.

جنگی نابرابر که شبیه آن در سده های اخیر به چشم کسی دیده نشده و به گوش کسی نرسیده بود اما ملت ایران از این تهدید، فرصتی بی بدیل برای خلق حماسه ای مقدس نه یک ساله بلکه ۸ ساله بوجود آورد. ملت ایران به کمک پروردگار و شجاعت دریادلان جان برکف و دلیر مردان و رزمندگان عزیز که روحیه ملکوتی آنان نماد صبر و مقاومت در برابر سختی ها و مشکلات بود و با پشتیبانی مردم سلحشور و با ایمان توانست با سربلندی و افتخار دشمن بعثی را از کشور بیرون کند. بیان واقعی وحقیقی گوشه ای از شجاعت ودلاوری برادران و پدران وآنهایی که خالصانه دفاع کردند و باعث افتخار و سربلندی کشورمان شدند را از زبان بانوی امدادگر خط مقدم خانم “اعظم دهقان” که سالها در خطوط مقدم جبهه و پشت جبهه می شنویم.

 

زنان شهید: شما در خط مقدم با چه صحنه هایی مواجه می شدید؟

دهقان: صحنه هایی که بنده با چشمهایم در منطقه و خط مقدم جبهه ها دیده ام قابل توصیف نیست، صحنه هایی چون قطع شدن دست دکتر که درحیاط بیمارستان بر اثر ترکش خمپاره؛ شکم جوانی که پاره شده بود و پدرش درگوشه بیمارستان نشسته و مرتب روده­های او را داخل شکم پسرش می­کرد. یا درسنگر خرمشهر بر اثر اصابت خمپاره، پای جوان رزمنده قطع شده بود و در حال انتقال آن به بیمارستان بودند. درمنطقه جنوب بیمارستان طالقانی و بیمارستان هلال احمر و سایر مراکز درمانی پر از مجروح و شهید بود.

زنان شهید: آیا به این موضوع فکر می کردید بدست عراقی ها اسیر شوید؟

دهقان: عراقی ها بعد از خرمشهر به سوی شهرستان آبادان طرف کوی ذوالفقاری و شط خزر و بهمنشیر و از طرف دیگر از پشت بیمارستان طالقانی و بازار فیه پیش آمده بودند و آبادان در محاصره بعثی ها افتاد. اوضاع شهر بسیار بسیار خطرناک و مشکل ساز بود ما می­ترسیدیم که خدای نکرده به دست سربازان ظالم و بی رحم عراقی بیفتیم. با این همه خواهران تصمیم گرفتیم وصیت نامه بنویسیم و به فرمانده آن وقت، بدهیم که ما حاضریم قبل از اینکه اسیر عراقی ها شویم درخاک و کشور عزیز خودمان به شهادت برسیم و از وی خواستیم که «ما در یک صف منظم بایستیم و با شلیک گلوله سپاهیان خودمان به شهادت برسیم.» البته دو روز بعد به دستور فرمانده که خواهران را از شهرستان آبادان خارج کنید ساعت ۱۲ شب از بیمارستان بامقداری دارو و سرم و وسایل کمک های اولیه خارج شدیم.

در آن اوضاع با زحمت زیاد و سرو صدای توپ و تانک و خمپاره و بمباران های شدید و پی درپی و سرو صداهای گوش خراش هواپیماهای جنگی و خمسه خمسه با هر وسیله ای که بود مجروحین عزیز و شهدای والامقام را با اتوبوس های شهری که صندلی آنها را برداشته بودند باسرعت زیاد به دهانه فاو رساندیم.

زنان شهید: خاطره ای به یاد دارید که برای ما بازگو نمائید؟

دهقان: در تاریکی شب که آنجا بسیار سرد و خطرناک بود، مرتب هواپیماهای جنگی بعثی از روی سرمان عبور می کردند، بعداز یک ساعت معطلی《هاورگراف》بزرگ جنگی آمد و ما همه به داخل رفتیم اما حال وضع مجروحین بسیار بسیار بد و خطرناک بود، سعی می کردیم با دادن داروهای مسکن و مواظبت از سرم و خونریزی و روحیه دادن از این دریادلان پرستاری کنیم. اما عزیزان وبزگواران باخونریزی ودردهای شدید از ما امدادگران تشکر و عذرخواهی میکردند که شما چقدر زحمتکش، دلسوز ومهربان هستید و به ما کمک می کنید .این دلاوران و مدافعین اسلام به قدری روحیه گذشت و فداکاری داشتند که زبان از بیان آن و قلم از توصیف آن عاجز است.چون کوهی استوار مقاومت می­کردند در صورتیکه درد و سوزش شدیدی داشتند اما آنها دم بر نمی آوردن و مدام می گفتند«آتش جهنم چقدر سوزان ودردناک تر است».

ساعت سه بعد از نیمه شب به بندر امام(ره) درماهشهر رسیدیم، درآنجا آمبولانس و امدادگران وماشین های ارتشی ونیروهای مردمی حاضر با احترام خاصی از ما استقبال کردند. مجروحین و شهدا را به مسئولین بیمارستان تحویل دادیم و در درمانگاه ماهشهر ساعت ۴ صبح درحالی که از دیدن مجروحین عزیز و مهربان ناراحت بودیم روی نیمکت درمانگاه نشستیم صدای توپ و تانک و غرش هواپیماهای جنگی کمتر به گوش می رسید برای ما محیطی آرام و دلپذیر بود از فرط خستگی در حال نشسته به خواب رفتیم.

بعد از خواندن نماز صبح خبر رسید که اکثر بیمارستان ها پر شده اند و ما مجروحین گرامی را برای مداوا به بیمارستان مسجد سلیمان و یا بیمارستان های اطراف می بردیم. برای کمک به جانبازان ومجروحین به بیمارستان مسجد سلیمان رفتیم.

زنان شهید: دلیل اینکه شهرخرمشهر به خونین شهر شهرت یافت چه بود؟

دهقان: اوضاع در شهرستان ماهشهر، شادگان و اندیمشک پر از جنگ زده بود. زنان، مردان با بچه هایشان سرگردان و بی هدف به این طرف و آن طرف با ترس و وحشت می رفتند تا جای امن و مناسبی برای خود و خانواده پیدا کنند. درشهرستان خرمشهر براثر بمب باران های مکرر تمام خانه ها و مغازه ها ویران وهیچ خوراکی پیدا نمی شد. تا چشم می دید شهید و مجروح بود و چنین شد که به خونین شهر شهرت یافت.

زنان شهید: در زمانیکه مشغول خدمت بودید فرصت دیدن از فرزندان خود را داشتید؟

دهقان: قریب به ۱۳ ماه درجبهه حق علیه باطل حضور داشتم، تمام شهرهای خوزستان از انبوه زنان و بچه­های جنگ زده بی سرپرست و پیرمردان مجروح که از ترس و وحشت صدای توپ و بمبارانهای هواپیمای بعثی هراسان در زیر آفتاب سوزان و گرد و خاک تشنه و گرسنه کنار نخل های سوخته شده گریه و ناله می کردند کسی نبود به آنها کمک و یاری برساند از ترس درگوشه ای پنهان شده و یا براثر حمله و بمباران هواپیماهای جنگی به شهادت می رسیدند. شب ها در تاریکی مطلق و روزها در گرمای سوزان درشهرستان های دزفول هر روز تعداد زیادی از هموطنان عزیزمان بر اثر موشک باران شهید و مجروح می شدند، با وجود این شرایط تمام وقتم را مشغول خدمت رسانی به مجروحان بودم؛ از فرمانده دستور صادر شد که پیش بچه هایم بروم آن موقع چون آبادان و خرمشهر در محاصره بود باید برگه عبور از فرمانده می­گرفتم همه جا نیروی عراقی آماده ایستاده بودند برای عبور چنان سخت و ترسناک بود که هر آن امکان اسیر شدن بود بهر حال باترس ولرز زیاد از مسجد سلیمان به شادگان و از آنجا به ماهشهر و بوشهر و سپس به شیراز و اصفهان تا به شهرستان همدان رسیدم. بعد از روبراه کردن خانه و بچه­هایم دوباره به منطقه بازگشتم.

زنان شهید: تا چه زمانی در منطقه مشغول خدمت رسانی بودید؟

دهقان: بعد از بازگشتم به منطقه، چند ماهی که گذشت شوهرم را برای بازسازی مناطق به جنوب اعزام کردند. وقتی که مسئولین جبهه باخبر شدند دستور دادند که بنده برای سرپرستی فرزندان کوچکم به استان همدان برگردم، بلا فاصله سرپرستی تیم امداد­رسانی خواهران را به بنده دادند از سال ۱۳۶۳ درهمدان به تدریس کمک های اولیه در هلال احمر و سپس تدریس در بسیج خواهران برگزیده شدم خلاصه درکنار آن بسته بندی وجمع آوری آذوقه و تجهیزات برای جبهه و رزمندگان چهار فرزندم هم هر کدام به نوعی مشغول خدمت رسانی به مردم بودند.

در آخر این شجاعت و دلاوری درمقابل با تهاجم دشمن از فرهنگ اصیل هر ایرانی الاصل میباشد واین تبلور ایمان واقتدار از خون پاک آنان به ما ارث رسیده دورود وسلام به رزمندگان شریف و قهرمانان و دلاوران ایرانی هزاران درودتان باد.

سپس با همت و مجاهدت دلیر مردان و قهرمانان خرمشهر آزاد شد و بقول حضرت امام (ره) از مرحمت الهی خرمشهر راخدا آزاد کرد و زمین های خوزستان پراز پستی و بلندی وگودالها وسنگرهایی بود که توسط این اسطوره دریادلان وجهاد گران بزگوار احداث وعزیزان سلحشور و رزمندگان قهرمان جنگ تحمیلی درآن سنگرها برای پیشگری ومانع پیشرفت دشمن بعثی مراقبت وحفاطت میکردند.اما این مروارید گرانبها واین سرزمین هستی بخش وتبدیل به صحرایی خشک وگرم وسوزان با درختان ونخلستان های سوخته ونیمه سوخته که دیدن آنها دل هرانسان آزاده و وطن پرست رابدرد می آورد وچنان آزار می داد که گویی از فرط ناراحتی و غضب خون از چشم قلبش سرازیر میگشت وآرزو می کرد ای کاش من هم می توانستم درکنار و هم دوش این رزمندگان قهرمان و نماد صبر و مقاومت باشم و تا می توانم دین خود رابه میهن عزیزو آب وخاکم را ادا کنم این اسوهای پرارزش خطوط زرینی برصفحه تاریخ وتارک حال وآینده است.

انتهای پیام/

دیدگاه خود را به ما بگویید.