تاریخ انتشار :جمعه ۴ فروردین ۹۶.::. ساعت : ۶:۴۷ ق.ظ
فاقددیدگاه

«سیدجلال» فرمانده‌ای مهربان و صمیمی اما جدی

سردار شهید سید جلال حبیب‌الله‌پور علمدار صابرین لشکر 25 کربلا بود، در حین هدایت و فرماندهی نیروهای عمل‌کننده با همه بچه‌ها مهربان و صمیمی اما خیلی جدی بود و هم‌زمان نکات زیر را دقیقاً نظارت و اجرا می‌کرد.

به گزارش چالوس ما به نقل از مشهدسر، سردار سیدجلال حبیب الله پور، متولد ۷ بهمن  ۱۳۴۶ در بابلسر و در۳۱ فروردین ۹۴ در استان درعا در سوریه به شهادت رسیده است. او اسفند ۹۳ برای اولین بار به سوریه اعزام شده بود و در اولین اعزام خود به سوریه به شهادت رسید.

او همچنین در دوران دفاع مقدس همراه با رزمندگان لشکر خط شکن ۲۵ کربلا در عملیات‌های مختلف حماسه‌ها آفرید.

سردار شهید سید جلال حبیب‌الله‌پور علمدار صابرین لشکر ۲۵ کربلا بود، او استاد طرح‌ریزی و اجرای عملیات‌های نظامی ویژه در شرایط سخت بود، سید جلال در عملیات‌های ویژه صابرین علاوه بر ابتکار عمل و چالاکی در عمق منطقه دشمن و در حین هدایت و فرماندهی نیروهای عمل‌کننده با همه بچه‌ها مهربان و صمیمی اما خیلی جدی بود و هم‌زمان نکات زیر را دقیقاً نظارت و اجرا می کرد.

او که داوطلب اغلب مأموریت های پیاده سبک مربوط به هوابرد، یورش هوایی در تداوم آموزش بود، از نیروهای نخبه دوره آموزش فرماندهی و کنترل صابرین یک سپاه بود.

او که علیه اهداف استراتژیک یا اهداف تاکتیکی دشمن در شمال غرب کشورمان خبره بود، فرمانده عملیات‌های تیم ضربتی «تهاجمی» و عملیات‌های نفوذ در عمق محور دشمن بود.

سردار خستگی ناپذیر فرمانده دلاور و تکاور «صابرین یک لشکر ۲۵ کربلا» شهید جاویدالاثر سید جلال حبیب‎الله‎پور شاهد این سخن است، او که با عشق و با عنایت مادر، و ذکر یازهرا(س)، عملیات‌های یگان ویژه صابرین را در شمال غرب کشور با رزمندگان تکاور صابرین پیش می‌برد و در بیش از ۵۰ عملیات برون‌مرزی برای پاکسازی گروهک تروریستی پژاک در شمال غرب، شرکت کرده بود و چندین بار تا سر حد شهادت پیش رفت و آسیب‌های جدی از ناحیه گردن و زانوانش دید.

او پاسدار بود، لیسانس داشت و در کنکور ثبت نام کرده بود و می خواست ادامه تحصیل بدهد. این شهید گرانقدر دارای ۲۲ فرزند بود، یک دختر ۲۰ و یک پسر ۲۷ ساله که در ادامه، گفت و گو با پسر این شهید بزرگوار را می خوانید؛ سید علی حبیب الله پور که لیسانس مدیریت بازرگانی دارد و پیگیر این است که مثل پدر وارد سپاه شود.

از خلق و خوی پدر می گویید؟

بسیارصبور بود و روی بیت المال خیلی حساس بود. نماز اول وقتش همیشه سرجایش بود و همیشه ما را هم به همین توصیه می کرد.به ما می گفت نماز شب بخوانید. صحبت کردن راجع به پدر خیلی سخت است چون انگار تمام خاطرات و روزهایی که با هم داشتیم برایم زنده و تداعی می شود.

ماجرای اعزام و تصمیمشان برای رفتن را چطور با خانواده مطرح کردند؟

گفت می خواهم ماموریت بروم و در حال پیگیری برای رفتن به سوریه هستم.ما هم مثل همیشه آماده و همراه و گوش به زنگ فرمان پدر بودیم.

خاطره ای از آخرین دیدار با پدر دارید؟

نه من نه مادر و نه خواهرم زمانی که پدر می خواست برود خانه نبودیم، اینطور بود که پدرم به سمت محل کارش رفت.مادرم را صبح موقع رفتن دید. من را شب قبل از رفتن دید و خواهرم را ندید.صبح که رفت سرکار به او زنگ زده بودند که باید اعزام شود و او هم برای خداحافظی با ما به خانه نیامد و مستقیم از همانجا رفت منزل پدربزرگم با او خداحافظی کرد و رفت.زمانی که رسید فرودگاه با من تماس گرفت.

زمانی که در ماموریت در سوریه بود با شما تماس می گرفت؟

بله با مادرم و خواهرم هم تماس می گرفتند.با ما در تماس بودند و جویای اوضاع خانواده بودند اما اینطور نبود که هرروز زنگ بزنند.شاید هفته ای یک بار یا نهایتا دوبار تماس گرفتند.

چطور به شهادت رسید؟

در عملیاتی می خواستند منطقه را بگیرند ، جزییات را دقیق نمی دانم، فقط می دانم در منطقه در جنوب سوریه بوده اند.

خبر شهادت را چطور شنیدید؟

کل شهر می دانستند  و جلسه تشکیل داده بودند و سپاه هم همینطور.همه جلسه تشکیل داده بودند و فقط خانواده مطلع نبودند.خانواده هم ساعت ۱۰ شب از سیل جمعیت متوجه شدند.قرار بود مراسم عروسی من چند روز دیگر برگزار شود و پدر هم برگردد در مراسمم حضور داشته باشد.همه کارهای عروسی را انجام داده بودیم خریدهایمان را کرده بودیم و منتظر برگشت پدرم بودیم. یک هفته قبل از شهادتش با من تماس گرفت و گفت یک هفته عروسی را عقب بیانداز تا من برگردم. چون توی این هفته نمی توانم برگردم. من هم رفتم و همه چیز را به مدت ۱۰ روز عقب انداختم. وقتی به پایان آن ۱۰ روز رسیدیم خبرشهادتش را برایمان آوردند و بعدها بعد از سالگرد پدرم عروسی کردیم.

در مقابل تهمت های ناروایی که به مدافعان حرم و البته بیشتر خانواده هایشان نسبت می دهند درباره حقوق های میلیونی چه دارید برای گفتن؟

از این افراد می خواهم بیایند خانه و زندگی ما را ببینند که خیال می کنند ویلای آنچنانی داریم. ماشین های زیر پای ما را که خیال می کنند شاسی بلند است ببینند.هرکس دوست داشت می تواند بیاید ببینید و هیچ مشکلی نیست.

در اردوهای راهیان نور شرکت کرده اید؟

بله. قبل از شهادت پدرم و دو سه بار با خود پدرم رفتیم. پدرم سال ۹۳ راوی بود در هفت تپه که حوزه استحفاظی لشگر ۲۵ مازندران بود .

حال وهوایش چطور بود؟

رفتیم مناطق جنگی و پدرم مناطقی که در زمان جنگ در آنها حضور داشت را به من نشان داد و از آن زمان برایم گفت.به دیدن چذابه و شلمچه رفتیم.حالل و هوای خاصی داشت و وقتی به آنجا می روی سبک می شوی و برمیگردی.

اهداف شهدای مدافع حرم وشهدای دفاع مقدس را به هم شبیه  و نزدیک می‌دانید؟

فکر می کنم اهدافشان یک میزان داشت و آنها برای حفظ دین و ناموس خود رفتند و امروز هم مدافعان حرم دقیقا برای همین دفاع از ناموس و دین خود می روند.

پدر به خوابتان آمده است بعد از شهادت؟

بله. بارها و من هربار خواب می بینم پیکرش سالم برمی گردد.عمویم هم یک بار خواب پدرم را می بیند و می پرسد نمی خواهی بیایی در خانه بچه هایت منتظرت هستند و ما هم منتظرت هستیم. پدرم در جوابش گفته بود اگر می دانستی من چه جایگاهی دارم کجا می روم و کجا می آیم هیچ وقت از من نمی خواستی برگردم.

درخواستی از مسئولان دارید؟

خیر.مهم ترین چیز برگشتن پیکر پدرم است که آن هم زمانی که پدرم هنوز نرفته بود همیشه به شخص من می گفت دعا کن شهید شوم و قبرم مثل مادرم زهرا(س)مخفی بماند، تا روزی که قبرمادرم زهرا(س)پیدا شود.او همیشه می خواست گمنام بماند. می خواهم بگویم خودش همیشه همین آرزو را داشت و به آرزویش رسید و بنابراین من نمی توانم خواسته ای داشته باشم. چیزی نمی خواهم.

سخت است دیدن جای خالی پدر؟

بله. پشتت خالی می شود و می شکند.

دیدگاه خود را به ما بگویید.